تبلیغات
تا ظهور

تا ظهور
بیایید خودمان را برای ظهور آقایمان آماده کنیم
با سلام

دوستان در این پست میخوام به شما یه کتاب فوق العاده رو معرفی کنم. این کتاب اونقدر فوق العادست که حتی اگه اهل مطالعه هم نباشید با خوندن مقدار خیلی کمی ازون، از کار و زندگیتون میزنید که بقیشو بخونید. توصیه من اینه که برنامتون رو اینجوری تنظیم کنید که هرشب مقداری از اون رو مطالعه کنید. اینطوری کل روز یه جورایی خوشحالید چون بعد از کارای روزمره قراره برید سراغ مطالعه یه کتاب خیلی عالی.

اسم کتاب "سلام بر ابراهیم" و محتوای اون معرفی "شهید ابراهیم هادی" هست. بعد از مطالعه مقدار کمی از کتاب عاشق این شهید بزرگوار میشید. توصیه میکنم هرجور شده کتاب رو تهیه و مطالعه بفرمایید.

                    سلام بر ابراهیم


میتونید برای اطلاع از آدرس کتابخانه هایی که این کتاب رو دارن به پایگاه اطلاع رسانی کتابخانه های ایران مراجعه کنید.

شماره تلفن انتشارات پیام آزادی (ناشر کتاب): 33936294-021 / 33905515-021
ارتباط با گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی (که زحمت تحقیقات و جمع آوری مطالب کتاب رو کشیدن) و توزیع عمده کتاب: 09127761641


در انتها قسمت کمی از اول کتاب رو براتون گذاشتم:

مقدمه
پندار ما این است كه شهدا رفته اند و ما مانده ایم، اما حقیقت این است كه آنها مانده اند و گذرزمان ما را با خود برده
است. (شهید سید مرتضی آوینی)
شهادت راهی است كه خداوند برای بقای بندگان خاص خودش قرار داده و شهید، شاهد عالم ناسوت است و ما نیز
مردگان عادات روزمره دنیا . و چه خام نظریم كه خود را قادر بر توصیف شاهدان این عالم بدانیم چرا كه، دون را از
عالی خبری نیست! اما هر آنچه كه در توصیف این شاهدان نوشته و گفته می شود تذكری است برای صیقل قلبهای ما
جاماندگان، تا همچو برقی بر وجود غفلت زده ما فرو آید و چراغ راهی در این ظلمتكده آخرالزمان باشد.
نوشتار حاضر شمه ای از زندگی یكی از عارفان شاهد را به تصویر می كشد و اگر عنایت حق نمی بود. نگارنده را
توانی بر انجام این كار نبود. چرا كه چه سخت است سخن گفتن از عاشقی دلسوخته كه صدایش گرمی بخش جلسات
اهل بیت بود. مؤذنی كه صدایش دل غافلانی چند را بیدار كرد ، معلمی كه به جز تدریس علم ، درس دلدادگی به خدا
را به شاگردانش می آموخت. پهلوانی كه كسی را یارای مقابله با او نبود ولی چه خوب رسم پهلوانی را آموخته بود. رفیقی
كه در دوستی تمام بود و همین مرام و منش او بود كه بسیاری از جوانان ناآگاه زمان خویش را آگاه كرد كه امروز نام
هر یك از آنان زینت بخش كوچه های محل زندگیمان است.
رزمنده دلاوری كه همیشه بسیجی ماند و هیچ مقام فانی را نپذیرفت ولی شجاعتش تحسین همگان را بر
می انگیخت. در آخر چه سخت است سخن گفتن از بنده ای كه خالصانه زیست. آری چه سخت است سخن گفتن از
ابراهیم هادی به راستی او معنای این كلام نورانی امیرالمومنین علی (ع) است كه می فرماید :
" خوشبخت و رستگار كسی است كه: علم و عمل، دوستی و دشمنی، گرفتن و رها كردن، سخن گفتن و سكوت، رفتار
و كردارش، تنها بر اساس رضای الهی استوار است و بر خلاف امر پروردگار قدمی بر ندارد. "
این نوشتار حاصل بیش ازپنجاه مصاحبه از خانواده ، یاران و دوستان آن شهید است كه همگی نگارنده را در گردآوری
این مجموعه ارزشمند یاری رساندند. هر چند راهی بس دشوار بود. زیرا با گذشت این سالها یافتن دوستان نزدیك او كه
ما را در این كار یاری نمایند سخت بود. از طرفی ذهن انسان، با گذشت زمانی طولانی خاطرات را از یاد می برد. پس
لازم بود خاطرات را دوباره از دوستان نزدیكتر او جویا شویم و این نیز مشكلات خاص خود را به همراه داشت. و اگر
عنایت حق در معرفی یاران مخلص خود نبود ما نیز یارای این كار را نداشتم.
در پایان باید به دوستان جوان خود بگویم كه ما به دنبال اسطوره سازی نیستیم كه اسطوره ها دست نیافتنی اند. اما در
تنوع عقاید این جهان فناپذیر ، ما به دنبال معرفی عارفانی بی هیاهو هستیم كه در كنار ما زندگی می كنند بدون آنكه
شناخته شوند و تازه با رفتنشان است كه ما حیران و سرگشته می گردیم. اینان آیاتی از حقند كه اثبات كنند در این ورطه
1
ظلمانی آخرالزمان می توان بنده بود و بهتر زیست ، پس بر ماست كه اینان را اسوه و الگوی زندگی خود گردانیم چون
اینان تجسم خواست خدایند بر زمین.
برخود لازم می دانم ازخانواده شهید ابراهیم هادی و دوستان و یارانش وكلیه كسانی كه مارا در این مسیر یاری رساندند
تشكر نمایم. لذا جهت قدردانی از دوستان و مستند شدن داستانها نام هر راوی یا راویان را در آغاز هر داستان
می آوریم. و خدای را بخاطر این توفیق شاكریم .
...........................................................................................................................................
-1 بحار جلد 74 ص 290
چرا ابراهیم هادی ؟
تابستان سال 1386 بود. در مسجد امین الدوله تهران مشغول نماز جماعت مغرب و عشاء بودم. حالت عجیبی داشتم.
تمام نمازگزاران از علماء و بزرگان بودند و من در گوشه سمت راست صف دوم جماعت ایستاده بودم. بعد از نماز مغرب
وقتی به اطراف خود نگاه كردم. با كمال تعجب دیدم اطراف محل نماز جماعت را آب فرا گرفته است ! درست مثل
اینكه مسجد، جزیره ای در میان دریا باشد! امام جماعت كه پیرمردی نورانی با عمامه ای سفید بود از جا برخاست و رو به
سمت جمعیت ایستاد و شروع به صحبت كرد. از شخصی كه در كنارم بود پرسیدم: امام جماعت را می شناسی ؟
جواب داد :" آ شیخ محمد حسین زاهد ، استاد حاج آقا حق شناس و حاج آقا مجتهدی هستن ".
و من كه قبلاً از عظمت روحی و بزرگواری شیخِ زاهد شنیده بودم با دقت تمام به سخنانش گوش می كردم. ایشان
ضمن بیان مطالبی در مورد عرفان و اخلاق فرمودند:
"دوستان، رفقا، مردم ما را بزرگان عرفان و اخلاق می دانند و... اما رفقای عزیز، بزرگان اخلاق و عرفان عملی اینها
هستند".
و بعد تصویر بزرگی را در دست گرفت، از جای خود نیم خیز شدم تا خوب بتوانم نگاه كنم. تصویر، چهره مردی با
محاسن بلند را نشان می داد كه بلوز قهوه ای بر تنش بود. خوب به عكس خیره شدم. كاملاً او را می شناختم. من چهره
او را بارها دیده بودم. شك نداشتم كه خودش است. ابراهیم، ابراهیم هادی.
سخنانش برای من بسیار عجیب بود ، شیخ حسین زاهد استاد عرفان و اخلاق كه علمای بسیاری در محضرش
شاگردی كرده اند چنین سخنی می گوید !؟ در همین حال با خودم گفتم : شیخِ زاهدكه... !؟ او كه سالها قبل از دنیا رفته
!
هیجان زده ازخواب پریدم. ساعت سه بامداد روز بیستم مرداد 86 مطابق با بیست و هفتم رجب و مبعث حضرت رسول
اكرم(ص) بود. این خواب رویای صادقه ای بود كه لرزه بر اندامم انداخت . كاغذی برداشتم و به سرعت آنچه را دیده
وشنیده بودم نوشتم. دیگر خواب به چشمانم نمی آمد. در ذهن خاطراتی را كه از ابراهیم هادی شنیده بودم مرور كردم.
***
روز آخر ماه رمضان سال 73 همراه یكی از دوستان به مسجدالشهداء رفتم و با بچه های قدیمی جنگ بخاطر شركت در
مراسم فوت مادر شهید ابراهیم هادی به منزل ایشان رفتیم. منزلشان پشت مسجد، داخل كوچه شهید موافق بود.
حاج حسین الله كرم در مورد شهید هادی شروع به صحبت كرد و خاطرات عجیبی كه من تا آن زمان از هیچكس شبیه
آن را نشنیده بودم از ایشان تعریف كرد.
خاطراتش سالها ذهن مرا به خود مشغول كرده بود. باورم نمی شد، یك رزمنده اینقدر حماسه آفریده باشد و تا این اندازه
گمنام باشد. و عجیب ترآنكه خودش از خدا خواسته بود كه گمنام بماند و با گذشت سالها هنوز هم پیكرش پیدا نشده و
مطلبی هم از او نقل نگردیده است.
***
هنوز تا اذان صبح فرصت باقی است و من، خواب از سرم پریده بود، خیلی دوست دارم بدانم چرا شیخ زاهد، ابراهیم را
الگوی اخلاق عملی معرفی كرده است.
فردای آن روز به قبرستان ابن بابویه در جنوب تهران و بر سر مزار شیخ محمد حسین زاهد رفتم. با دیدن چهره او
كاملاً بر صدق رویائی كه دیده بودم اطمینان پیدا كردم. دیگر شكی نداشتم كه عارفان را نه دركوهها و نه در
پستوخانه های خانقاه باید جست بلكه آنان در كنار ما و از ما هستند.
همان روز به سراغ یكی از رفقای شهید هادی رفتم و آدرس و تلفن دوستان نزدیك شهید را از او گرفتم. تصمیم خودم
را گرفته بودم. باید بهتر و كامل تر از قبل ابراهیم را بشناسم. شاید این رسالتی است كه حضرت حق برای شناخته شدن
بندگان مخلصش بر عهده ما نهاده است.


زندگینامه

ابراهیم در اول اردیبهشت سال 36 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین
فرزند خانواده بشمار می رفت با اینحال پدرش، مشهدی محمد حسین، به اوعلاقه خاصی داشت.
او نیز منزلت پدر خویش را بدرستی شناخته بود. پدری كه با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت
نماید.
ابراهیم نوجوان بودكه طعم تلخ یتیمی را چشید و از آنجا بود كه همچون مردان بزرگ، زندگی را به پیش برد و دركنار
تحصیل علم به كار مشغول شد. دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت و دبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان و
كریم خان زند. و توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود.از همان سالهای پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را شروع
كرد.
حضور در هیئت جوانان وحدت اسلامی و همراهی و شاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیار در رشد
شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد. او همزمان با تحصیل
علم به كار در بازار تهران مشغول بود و پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش و پرورش منتقل
شد و همچون معلمی فداكار به تربیت فرزندان این مرز و بوم مشغول شد. اهل ورزش بود. ورزش را با ورزش پهلوانان
یعنی ورزش باستانی شروع كرد. در كشتی و والیبال چیره دست بود و هرگز در هیچ میدانی پا پس نكشید و مردانه می
ایستاد . این مردانگی را می توان در ارتفاعات سر به فلك كشیده بازی دراز وگیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب
مشاهده كرد . حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می كند .
در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان های كمیل و حنظله دركانالهای فكه مقاومت كردند . ولی تسلیم
نشدند تا سرانجام در 22 بهمن سال 61 بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب ، تنهای تنها با خدا همراه شد و
دیگركسی او را ندید و همانطور كه همیشه از خدا می خواست گمنام ماند و چه زیباست گمنامی كه صفت یاران
خداست.


پهلوان
حسین الله كرم
مهدی فریدوند

در همان ایام كه هر شب با بچه ها ورزش می كردیم یكبار دیدم حاج حسن خیره خیره تو صورت ابراهیم نگاه می كند.
ابراهیم آمد جلو و گفت:
"چی شده حاجی !؟"
1
حاج حسن هم بعد از چند لحظه سكوت گفت: "اون قدیم ها تو تهرون، دو تا پهلوون بودن به نام های حاج سید حسن
رزازّ و حاج محمد صادق بلور فروش، اونا خیلی با هم دوست و رفیق بودن. توی كشتی هم هیچكس حریف اونا نبود.
اما مهمتر از همه این بود كه بنده های خالصی برای خدا بودن، اونا قبل از شروع ورزش كار خودشون رو با چند آیه
قرآن و یه روضه مختصر و با چشمان اشك آلود برای آقا اباعبدالله(ع) شروع می كردن.
نفَسَ گرم حاج محمد صادق و حاج سید حسن، مریض شفا می داد ". بعد ادامه داد: "ابراهیم، من تو رو یه پهلوون می
دونم مثل اونا".
ابراهیم هم لبخندی زد و گفت: "نه حاجی، ما كجا و اونها كجا "، بعضی از بچه ها هم از اینكه حاج حسن اینطوری از
ابراهیم تعریف می كرد، ناراحت شدند.
فردای آن روز 5 تا پهلوان از یكی از زورخانه های تهران به آنجا آمدند و قرار شد بعد از ورزش با بچه های ما كشتی
بگیرند . همه هم قبول كردند كه حاج حسن داور باشه و بعداز ورزش كشتی ها شروع شد.
چهار مسابقه برگزار شد، دو تا از كشتی ها را بچه های ما بردند ، دو تا هم آنها. اما در كشتی آخركمی شلوغ كاری شد.
اونها سر حاج حسن داد می زدند و حاج حسن هم خیلی ناراحت شده بود.
من دقت كردم و دیدم كشتی بعدی بین ابراهیم و یكی از بچه های آنهاست، اونها هم كه ابراهیم را خوب می شناختند
مطمئن بودند كه می بازند برای همین شلوغ كاری كردند كه اگر باختند تقصیر را بیندازند گردن داور.
همه عصبانی بودند. چند لحظه ای نگذشت كه ابراهیم داخل گود آمد و با لبخندی كه بر لب داشت با همه بچه های
مهمان دست داد و گفت: "من كشتی نمی گیرم ! "همه با تعجب پرسیدیم :چرا ؟
كمی مكث كرد و با آرامش گفت: "دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره " بعد هم دست حاج حسن
رو بوسید و با یه صلوات پایان كشتی ها رو اعلام كرد.
شاید در آن روز برنده و بازنده نداشتیم اما برنده واقعی فقط ابراهیم بود وقتی هم كه می خواستیم لباس بپوشیم و برویم
حاج حسن ما رو صدا كرد و گفت: "فهمیدید چرا من می گفتم ابراهیم پهلوونه ؟"
ما همه ساكت بودیم، حاج حسن ادامه داد:
"ببینید بچه ها، پهلوانی یعنی همین كاری كه امروز دیدید. ابراهیم امروز با نفَس خودش كشتی گرفت و پیروز شد.
ابراهیم به خاطر خدا با اونا كشتی نگرفت و با این كار جلوی یه كینه و دعوا رو گرفت. آره بچه ها پهلوانی یعنی همین
كاری كه امروز دیدید."
***
داستان پهلوانی های ابراهیم ادامه داشت تا ماجراهای پیروزی انقلاب پیش آمد و بعد از آن اكثر بچه ها درگیر مسائل
انقلاب شدند و حضورشان در ورزش باستانی خیلی كمتر شد. تا اینكه ابراهیم پیشنهاد داد كه صبح ها در زورخانه نماز
جماعت صبح را بخوانیم و بعد ورزش كنیم و همه قبول كردند.
بعد از آن هر روز صبح برای اذان در زورخانه جمع می شدیم و نماز صبح را به جماعت می خواندیم و بعد ورزش را شروع
می كردیم. بعد هم یك صبحانه مختصر و به سر كارهایمان می رفتیم.
اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم در نظرم از عبادت و شب زنده داری تا صبح » : پیامبر گرامی اسلام می فرماید
( كنز العمال حدیث 22792 ج 8 ) « محبوبتر است
ابراهیم خیلی از این قضیه خوشحال بود چرا كه از طرفی بچه ها نماز صبح را به جماعت می خواندند و از طرفی هم
ورزش بچه ها تعطیل نشده بود.
با شروع جنگ تحمیلی فعالیت زورخانه بسیار كم شد و اكثر بچه ها در جبهه حضور داشتند و خود ابراهیم هم كمتر به
تهران می آمد. یكبار هم كه آمده بود، وسائل ورزشی خودش را برد و در همان مناطق جنگی بساط ورزش باستانی را
راه اندازی كرد.
زورخانه حاج حسن توكل، در تربیت پهلوان های واقعی زبانزد بود. از بچه های آنجا به جز ابراهیم، جوان های بسیاری
بودند كه در پیشگاه خداوند پهلوانیشان اثبات شده بود. آنها با خون خودشان ایمانشان را حفظ كردند و پهلوان های
واقعی همین ها هستند.
دوران زیبا و معنوی زورخانه حاج حسن در همان سالهای اول دفاع مقدس، با شهادت شهید حسن شهابی مرشد
زورخانه، شهید اصغررنجبران(فرمانده تیپ یكم عمار) وشهیدان سیدصالحی،محمد شاهرودی،علی خرمّدل،حسن
زاهدی،سید محمد سبحانی،سیدجواد مجد پور،رضاپند ،حمدالله مرادی،رضا هوریار، مجید فریدوند، قاسم كاظمی و
ابراهیم و چندین شهید دیگر و همچنین جانبازی حاج علی نصرالله، مصطفی هرندی و علی مقدم وهمچنین درگذشت
حاج حسن توكل به پایان رسید و با تبدیل محل زورخانه به ساختمان مسكونی به خاطره ها پیوست.


والیبال تك نفره
مهدی فریدوند
سید محمد كشفی ،علی نصرالله

بازوان قوی ابراهیم از همان اوایل دبیرستان نشان داد كه در بسیاری از ورزش ها قهرمان است. در زنگهای ورزش
همیشه مشغول والیبال بود و هیچكس حریف او نمی شد.
یك بار تك نفره در مقابل یك تیم شش نفره بازی كرد و فقط اجازه داشت كه سه ضربه به توپ بزند و همه ما از
جمله معلم ورزش، شاهد بودیم كه چطور پیروز شد. از آن روز به بعد ابراهیم والیبال را بیشتر تك نفره بازی می كرد.
بیشتر روزهای تعطیل پشت آتش نشانی خیابان 17 شهریور بازی می كردیم و خیلی از مدعی ها حریف ابراهیم نمی
شدند.
اما بهترین خاطره والیبال ابراهیم بر می گردد به دوران جنگ و شهر گیلان غرب، در آنجا یك زمین والیبال بود كه
بچه های رزمنده در آن بازی می كردند.
یك روز چند دستگاه مینی بوس برای بازدید از مناطق جنگی به گیلان غرب آمدند كه مسئول آنها آقای داودی
رئیس سازمان تربیت بدنی بود. او از قبل ابراهیم را می شناخت و معلم ورزش او بود.
آقای داودی مقداری وسائل ورزشی به ابراهیم داد و گفت: هر طور صلاح می دانید مصرف كنید. بعد گفت: "دوستان ما
از همه رشته های ورزشی هستن و برای بازدید آمده اند ". ابراهیم هم كمی برای ورزشكارها صحبت كرد و مناطق
مختلف شهر را به آنها نشان داد تا اینكه به زمین والیبال رسیدیم.
آقای داودی گفت: "چند تا از بچه های هیئت والیبال تهران با ما هستن می خوای یه مسابقه بزاریم ".
ساعت سه عصر مسابقه شروع شد. 5 نفر كه سه نفرشان والیبالیست حرفه ای بودند یك طرف بودند وابراهیم به تنهائی
در طرف مقابل. تعداد زیادی هم تماشاگر بودند.
طبق روال قبلی با پای برهنه و پاچه های بالا زده و زیر پیراهنی مقابل آنها قرار گرفت. ابراهیم به قدری خوب بازی
كرد كه كمتر كسی باور می كرد. بازی آنها یك نیمه بیشتر نداشت و با اختلاف ده امتیاز به نفع ابراهیم تمام شد. بعد از
آن بچه های ورزشكار با ابراهیم عكس گرفتند. در حالی كه باورشان نمی شد یك رزمنده ساده، مثل حرفه ای ترین
ورزشكارها بازی بكنه.
یكبار هم در پادگان دوكوهه داشتم از والیبال ابراهیم تعریف می كردم كه یكی از بچه ها توپ والیبال آورد و دو تا تیم
تشكیل داد و ابراهیم را هم صدا كرد. ابتدا ابراهیم زیر بار نمی رفت و بازی نمی كرد اما وقتی اصرار كردیم گفت پس
همه شما یكطرف من هم تكی بازی می كنم.
بعد از بازی چند تا از فرمانده ها كه بازی ما را نگاه می كردند گفتند : "تا حالا اینقدر نخندیده بودیم. ابراهیم هر
ضربه ای كه می زد چند نفر به سمت توپ می رفتن و به هم برخورد می كردن و روی زمین می افتادن. " درپایان هم ابراهیم با اختلاف زیاد بازی را برد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

التماس دعا و خدانگهدار



طبقه بندی: کتاب، داستان،
برچسب ها: سلام بر ابراهیم، شهید، شهید ابراهیم هادی، ابراهیم هادی، ابراهیم، شهادت،
[ چهارشنبه 13 شهریور 1392 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ سید مهدی رستمی ]
درباره وبلاگ

به انتظار ننشینیم ، به انتظار بایستیم

توجه: کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع *هیچ مانعی* ندارد.
نظر سنجی
  • برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستید.









  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب