تبلیغات
تا ظهور

تا ظهور
بیایید خودمان را برای ظهور آقایمان آماده کنیم
به نام خدا

تو خونواده ی نسبتا مذهبی بزرگ شده بودم اما قبلا  چادر رو دلبخواهی سر می كردم

بابام  گرچه به چادر اهمیت می داد اما چون بدون چادر هم حجابم رو رعایت می كردم چیزی نمی گفت 

اینجوری بگم از چادر مناسبتی استفاده می كردم(و فقط یه چادر مدرسه ای داشتم) خیلی هم شر و شیطون بودم.

اگه اشتباه نکنم سال 83 بود خواهرم رفته بود پابوس امام رئوف، دلم بدجور هوای امام رو كرده بود

اون سال برنامه كوله پشتی رو می ذاشت و قسمتی از برنامه شون در مورد شهدا بود دقیقا خاطرم نیست فقط یادمه در مورد حجاب بود و حقی كه شهدا گردن ما دارن و ادای حقشون ...با خودم خیلی فكر كردم و سبك سنگین ، و كلنجار دلم هم كه حسابی جایی بود كه خواهرم رفته بود

شب جمعه بود كه راهی مسجد شدم دعای كمیل طنین انداز شد اشكام بند نمیومد دست خودم نبود از امام علی (ع) زیارت آقا رو طلب كردم از اول تا آخر دعا اشكم جاری بود توی دعای کمیل از شهدا هم یاد کردند ...حس و حال خوبی داشتم...

بالاخره تصمیمم رو گرفتم

شنبه از راه رسید به مامانم گفتم من یه چادر می خوام مامانم گفت تو كه چادر داری گفتم یه چادر قشنگ می خوام (منظورم یه چادر خانمی بود كه همجا بتونم سر كنم و از خودم جداش نكنم و بشه جزئی از وجودم)

بنده خدا مادر راهی بازار شد و انتظار منم به سر رسید و چادرم دوخته شد آخ كه چه حالی داد پوشیدنش حس می كردم تاج پادشاهی رو سرمه.

وقتی عمه جانم برای اولین بار اینجوری چادر پوشیدنم رو دید كپ كرد گفت: توی سر به هوا و چادر؟

گفتم آخه عمه جان برادر زاده شهیدم ! منظورم این بود كه اگه شهدا خون دادن ما هم باید كلام شهدا رو پیاده كنیم كه گفتند خواهرم حجاب تو  كوبنده تراز خون سرخ من است و این رو سرلوحله زندگیمون قرار بدیم و این تاج بندگی رو که هدیه حضرت زهرا (س) حرمت بزاریم.

البته من ماجرای چادری شدنم رو برا اطرافیانم نگفتم فقط سر بسته به عمه ام گفتم عمو و امثال عمو حق به گردن من و امثال من دارن

و اما چند ماه بعد....

...ارتباط آقا امیر المومنین با علی بن موسی الرضا...  ...

ماه رجب بود و تولد آقام امیر المومنین ،

صحن انقلاب بود و دعای كمیل ،

من بودم و تاج بندگی ام...

و 7 سال است كه چادرم مرا در آغوش گرفته است.

توفیقات روز افزون خداوند رفیق راهتان باد

یا علی

شیدا ت.


منبع: http://khaterechador.blogfa.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: چادر، چادری، خانم چادری، خاطره، داستان،
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ علی خواجه نجفی ]
درباره وبلاگ

به انتظار ننشینیم ، به انتظار بایستیم

توجه: کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع *هیچ مانعی* ندارد.
نظر سنجی
  • برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستید.









  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب