تبلیغات
تا ظهور

تا ظهور
بیایید خودمان را برای ظهور آقایمان آماده کنیم
 یک راهب در زمان بنی اسراییل بود. او جهان را کنار گذاشته بود و فقط به عبادت خداوند میپرداخت . او ، مومن ترین قدیس در بنی اسراییل بود. در زمان او سه برادر بودند که یک خواهر جوان داشتند. سه پسر به برنامه ریزی برای پیوستن به یک ماموریت جهاد پرداختند. آنها نگران خواهرشان بودند. آنها بستگانی نداشتند که خواهرشان را پیش آنها بگذارند. آنها به هیچ کس اعتماد نداشتند. در نهایت آنها تصمیم گرفتند او را در مراقبت راهب برصیصا بگذارند.  آنها بیشترین اعتماد را به او داشتند.

آنها نزد او رفتند و از او درخواست کردند تا بازگشت آنها حضانت خواهرشان را بر عهده بگیرد اما او نپذیرفت. بعد از التماس فراوان او گفت که خواهرشان را در اتاقی بگذارند که نردیک محل عبادتش بود.

او هر روز برای او پشت در غذا میگذاشت و داخل عبادتگاه خود میرفت و در را بر خود قفل میکرد و دختر را صدا میزد که غذا را بردارد .این کار تا زمانی ادامه یافت

سپس شیطان او را وسوسه کرد که اگر غذا را داخل اتاق او بگذاری کار دختر راحت تر میشود و اجر بیشتری گیرت می آید او هم برای مدتی غذا را بدون صحبت با او داخل اتاق قرار میداد

پس از مدتی شیطان او را وسوسه کرد که دختر تنها است و حوصله اش سر میرود از طریق پنجره عبادتگاه با او صحبت کن و به او مشاوره بده. پس از مدتی او را وادار کرد که از پشت در اتاق دختر با او صحبت کند.سپس به او گفت که اگر داخل اتاق برود رهگذران او را نمیبینند و اینگونه بهتر است. در آن زمان دیگر راهب برصیصا در چنگ شیطان بود . سیاست شیطان را میبینید ؟ برای مدتی راهب تمام طول روز را با او در اتاق صحبت میکرد و شبها تنهایش میگذاشت و میرفت و به عبادت میپرداخت.

تا اینکه برصیصا مرتکب زنا شد و دختر حامله شد و یک پسر به دنیا آورد. در آن زمان شیطان به برصیصا گفت که اگر برادران بیایند و نوزاد را ببینند او را شدیدا مجازات میکنند پس بهتر است که نوزاد را بکشد برصیصا هم همین کار را کرد.
سپس شیطان به او گفت که دختر حتما به برادرانش خواهد گفت پس بهتر است او را هم بکشی او هم همین کار را کرد و هردو را دفن کرد. و رفت و به عبادت مشغول شد

هنگامی که برادران بازگشتند برصیصا به آنها گفت که خواهرشان مرده است و قبر او را نشانشان داد آنها چند روز آنجا ماندند و گریه کردند و برایش دعا خواندند
وقتی به خانه رفتند در خواب شیطان داستان را برایشان تعریف کرد و گفت که یک نوزاد هم با خواهرتان دفن شده و همه چیز را به آنها نشان داد

آنها هم رفتند و از برصیصا پرسیدند و او اعتراف کرد. سپس او را به حاکم معرفی کردند و برصیصا به اعدام محکوم شد.

زمانی که برصیصا را به پای چوبه دار بردند ابلیس بر او ظاهر شد و گفت اگر کافر شوی من جان تو را نجات میدهم
او هم کافر شد و ابلیس رهایش کرد و او در حال کفر اعدام شد و مرد.


دیدید که شیطان چگونه انسان را فریب میدهد او کاری کرد که راهبی که زندگی اش را برای عبادت گذاشته بود مرتکب بدترین گناهان شد.
او با زمزمه هایی که خوب جلوه میکنند انسان را فریب میدهد.



طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 04:21 ب.ظ ] [ علی خواجه نجفی ]
درباره وبلاگ

به انتظار ننشینیم ، به انتظار بایستیم

توجه: کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع *هیچ مانعی* ندارد.
نظر سنجی
  • برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستید.









  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب